تبليغاتX
:::عصریخی:::
همه چیزازهمه جا
 
 

به دل طوفانی من


خدا ...نگاهی نداره


این کشتی بی ناخدا


راهی به جایی نداره


تو آسمان شهر من


فقط دل ابرا پره


هیچ.. ابری بارون نمیشه


غصه من..رو میخوره


عاشق بادم...نمی شم


آخه اونم.. رفتنیه


یاد نوازش هاش فقط


رو صورتم موندنیه


با هر کی هم قدم میشم


آخر راهش جداییه


به هر کسی دل بسته میشم


عاقبتم... تنهاییه


عشق پرنده هم ..دیگه


تو قلب من ...جا نداره


خودش میره پروازش رو...


برای من... جا میزاره


اگر به جای چلچله


هوای کوچ رومیدیم


رفتنت رو... میفهمیدم


کاش.. حرفات رو میخریدم


پاکی چشمه سار و آب


هنوز تو خونم جاریه


خودش دیگه دریا شده


اما.. زلالش باقیه


اگه به جای.. رودخونه


صافی آب ..رو میدیدم


رفتنت رو میفهمیدم


کاش حرفات رو.. میخریدم


عاشق شب بودم.. .ولی


حالا برام تاریکیه


گفتن دردای ..دلم


حکایت از غریبی یه


کاشکی به جای گفتنا


سکوتت رو... میفهمیدم


صدای عاشقات رو... من


تو دل شب نمیشنیدم


خیال میکردم تو.. چشات


صحبت سر ..عشق منه..


غافل از این که ..اون چشا....


آیینه چشم منه


کاشکی به جای اون نگاه...


عکس چشای .... اون ..بودم


آخه دلت... جای دیگه ست


کاشکی که جای اوووون بودم


آخه دلت ..جای دیگه است


کاشکی .. کاشکی

 

که جای ...اوووووون ..بودم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 18:39  توسط کامبیز | 

پلوتون از منظومه شمسی رفت

 

216405.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 20:45  توسط کامبیز | 

 

 More Picturs

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 20:37  توسط کامبیز | 
همه عمر برندارم سراز این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو دردلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

                                         

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 20:3  توسط کامبیز | 

http://youngcubs.com/flowers/view/1585424-7ec50fb58bc32955.htm


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 19:40  توسط کامبیز | 
تو اون شام مهتاب کنارم نشتی
عجب شاخه گلها به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورت گری را نبود این چنینی
پری زاد عشق و محاسا کشیدی
که خدا را به شور تماشا کشیدی

 

تو دونسته بودی چه خوش باورم من
شکفتی وگفتی از عشق پرپر م من
تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریا ب
قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی
تو یه جمع عاشق تو صادق ترینی
همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت
به خود گفتم ای وای .....
مبادا دروغ گفت.


گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم
تو از این شکستن خبر داری یا نه؟
هنوز شور عشق رو به سر داری یا نه؟


هنوزم تو شبهات اگه ماه رو داری
من اون ماه رو دادم به تو یادگاری!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 17:37  توسط کامبیز | 
راستی دوستان من به پاییزعشق هم سربزنید و نظربدید

http://shrfathi.mihanblog.com/Author/1/Cat/8.aspx

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 18:1  توسط کامبیز | 
 

  

 ديگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم
 ديگه از شنيدن رنگ صدات خسته شدم
 چه جوري بگم هنوز خيلي دوست دارم ولي
 انگار از بيشتر از اين بودن باهات خسته شدم
 مني كه عمرم و زندگيم تو چشماي تو بود
 باورت نمي شه كه از رنگ چشات خسته شدم
 انقدر نگام كردي كه ديگه زد به سرم
 از اون آتيش خوابيده تو نگات خسته شدم
 تو به من مي گي بي انصافم و حق داري بگي

 
 با كدوم بهونه بنويسم برات خسته شدم
 انقد آب و هوا واسم عروض كردي كه من
 آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم
 گفتم اين كار و نكن كردي و رفتي و ببين
ديدي آخر از تموم اون كارات خسته شدم
 حرفات انگار ديگه روي دل من نمي شينه

 
انقدر عوض شدي كه من به جات خسته شدم
شب و روزات مث روز و شباي قديم نبود
 از دس تفاوت روز و شبات خسته شدم
 ديگه فرقي نداره پيشت باشم يا نباشم
 تو يه بي تفاوتي ،‌ من از فضات خسته شدم
 دوس داري بري ، برو ، دلت مي خواد باشي بمون
 من كه از تمام حرف و تصميمات خسته شدم
 انقدر صدام نكردي از خودم بدم مياد
از اين اسم مريم و نگفتنات خسته شدم
 يه روزي غريبه اي ، يه روز آشنا، من از
 بازي زشت غريب آشنات خسته شدم

 
 تو چي فكر كردي خيال كردي من عاشق مي مونم
 من از اين فكراي غرق ادعات خسته شدم
 واسه تو حتي ديگه شبا دعا نمي كنم
 راستشو بخواي ديگه من از دعات خسته شدم
 من شكايت تو رو به كي كنم ؟ برم كجا ؟
 به جون خودت قسم نه ،‌ به خدات خسته شدم
چه قدر ببخشمت من ديگه چيزي ندارم


 به خدا از دس اين همه خطات خسته شدم
 روزي صد تا غم و غصه توي قلبم مي ذاري
 منم آدمم از اين درد و بلات خسته شدم
 انقدر واست مي ميرم واسه من تب مي كني ؟
 حق دارم از اين دل بي اعتنات خسته شدم
 تو خودت منو نخواستي ، من گناهي ندارم
 از دس اون چشاي دور از وفات خسته شدم
 شعر و اينجوري نوشتم كسي با خبر نشه
 مثلا من از تو و خاطره هات خسته شدم


 كي مي دونه تو پشيمون شدي و نوشتي كه
 حتي از ديدن عكس و هديه هات خسته شدم
 اي خدا ،‌ اينو فقط من و تو و اون مي دونيم
 نشونم بده يه جور راه نجات ، خسته شدم

شعر: از مریم حیدرزاده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 20:41  توسط کامبیز | 

يه روز تصمیم گرفتم بخاطر مشكلم خودم رو از بالای ساختمان پرت کنم پایین

.................

 
طبقه دهم زوجی رو دیدم که عاشقانه یکدیگر رو در آغوش گرفته بودند
Image Hosted By Imagehigh.com
 
 
طبقه نهم پیتر رو دیدم که مثل همیشه تنها بود و گریه می کرد
Image Hosted By Imagehigh.com
 
 
طبقه هشتم مردی رو دیدم که نامزدش با بهترین دوستش هم خواب شده بود
Image Hosted By Imagehigh.com
 
 
طبقه هفتم دختری رو  دیدم که قرص های ضد افسردگی روزانه اش رو می خورد
Image Hosted By Imagehigh.com
 
 
طبقه ششم شخص بیکار رو دیدیم که هفت تا روزنامه خریده بود و نا امیدانه دنبال کار می گشت
Image Hosted By Imagehigh.com
 
 
طبقه پنجم آقای وانگ رو دیدم که داشت لباش خانمومش رو می پوشید ؟؟
Image Hosted By Imagehigh.com
 
 
طبقه چهارم رز رو دیدیم که مثل همیشه با دوست پسرش جر و بحث می کرد
Image Hosted By Imagehigh.com
 
 
طبقه سوم مرد پیری رو دیدم که امیدوارانه منتظر بود تا کسی زنگ خونه اش رو بزنه و به دیدنش بیاد
Image Hosted By Imagehigh.com
 
 
طبقه دوم لیلی همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از یک سال و نیم پیش نا پدید شده بود را می خورد
Image Hosted By Imagehigh.com
 
 
قبل از اینکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر می کردم من بد شانس ترین فرد دنیا هستم
Image Hosted By Imagehigh.com
 
 
 
Image Hosted By Imagehigh.com
 
 
 
 
الان می دونم که هر کسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره
بعد از اینکه تمام اینها رو دیدم به این موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم
 
 
همه اون آدم هایی که دیدیم الان دارند به من نگاه می کنند
Image Hosted By Imagehigh.com
و حتما پیش خودشون فکر می کنند که اونقدر ها هم بدبخت نیستنند
Image Hosted By Imagehigh.com
 
 
 
خیلی خوبه که آدم مهم باشه ولی مهم تر از همه اینه که آدم خوب باشه و هر مقامي هم كه باشه مغرور نباشه
 
 
این داستان کوتاه رو به تمام دوستانتون بفرستید و بهشون یاد آوری کنید که زندگی با مشکلاتش زیباست و واقعا ارزشمند است
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 6:51  توسط کامبیز | 
 
 
 
یکی دخترا راست می گند یکی پینوکیو

یکی دخترا مهربونند یکی خرس مهربون

یکی دخترا قشنگ راه میرند یکی تنسی تاکسی۲

یکی موهای دخترا قشنگه یکی آنه شرلی

یکی خونه شما (دخترا ) قشنگه یکی خونه مادربزرگه

یکی دخترا سفیدند یکی سفید برفی

یکی گوشهای دخترا قشنگه یکی گوشهای زیزی گولو

یکی دخترا خوشگلند یکی پلنگ صورتی

یکی دخترا زبلند یکی ملوان زبل

یکی من و دخترا با هم خوبیم یکی تام وجری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 6:47  توسط کامبیز | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 10:48  توسط کامبیز | 
 

اي عشق راه دور من شكسته ي مغرور من

حادثه رفتن تو بود مهم نبود غرور من مهم نبود شكستنم به پاي تو نشستنم

مهم تو بودي عشق من نه قصه دل بستنم



+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 9:59  توسط کامبیز | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 8:22  توسط کامبیز | 
Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic

 

تنها يک روز آرام در کنار تو


روزی طولانی که کوتاه بود


و ديگه هيچ وقت تکرار نميشه


روزی که از اون جز تکه هايی باقی نموند


در انتهای روشن ذهنم


در ميان تاريکی زجر دهنده زخم زبانها


و ترديدها


روزی که من به رسم خاطره ای نزديک


روی سنگ فرشی که بر آن نقشی بستيم


نوشتم:


کيستی که من تو


اينگونه به جد


در ديار روياهای خود


با تو درنگ ميکنم

 

Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 7:59  توسط کامبیز | 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 22:45  توسط کامبیز | 
شعر از:
 پروین اعتصامی
 (شاعره ای از تبار روشنی)
 
جمال حق
 
نهان شد از گل زردي گلي سپيد كه ما
جواب داد كه ما نيز چون تو بي گنهيم
بما زمانه چنان فرصتي نبخشوده است
قضا، نيامده ما را ز باغ خواهد برد
به خود نظاره كنيم ار به چشم خود بيني
چو غنجه و گل دوشينه صبحدم فرسود
به گرد ما گل زرد و سپيد بسيارند
هزار بوته و برگ ار نهان كند ما را
بدين شكفتگي امروز چند غره شويم
در اين زمانه، فزودن براي كاستن است
خوش است باده رنگين جام عمر، وليك
ز طبيب صبحدم آن به كه توشه بر گيريم
فضاي باغ، تماشاگه جمال حق است
چه فرق گر تو ز يك رنگ و ما ز يك فاميم
همين خوش است كه در بندگيش يكرنگيم
برنگ ظاهر اوراق ما نگاه مكن
در اين وجود ضعيف ار توان و توشي هست
براي سجده در اين آستان، تمام سريم
تمام، ذره اين بي زوال خورشيديم
در اين صحيفه كه زيبندگي است حرف نخست
چو غنجه هاي دگر بشكفند، ما برويم
در اين دو روزه هستي همين فضيلت ماست
ز سرد و گرم تنور قضا نمي ترسيم
 سپيد جامه و از هر گنه مبراييم
چرا كه جز نفسي در چمن نمي پاييم
كه از غرور، دل پاك را بيالاييم
نه مي رويم به سوداي خود، نه مي آييم
چگونه لاف توانيم زد كه بيناييم
من و تو جاي شگفت است گر نفرساييم
گمان مبر كه به گلشن، من و تو تنهاييم
به چشم خيره گلچين دهر پيداييم
چو روشن است كه پژمردگان فرداييم
فلك بكاهدمان هر چه ما بيفزاييم
مجال نيست كه پيمانه اي به پيماييم
كه آگه است كه تا صبح ديگر اين جاييم
من و تو نيز در آن، از پي تماشاييم
تمام، دختر صنع خداي يكتاييم
همين بس است كه در خواجگيش يك راييم
كه ترجمان بليغ هزار معناييم
رهين موهبت ايزد تواناييم
پي گذشتن ازين رهگذر، همه پاييم
تمام، قطره اين بي كردانه درياييم
چه فرق گر به نظر، زشت يا كه زيبا ييم
كنون بيا كه صف سبزه را بيارييم
كه جور مي كند ايام و ما شكيباييم
براي سوختن و ساختن مهياييم
 
اسير دام هوي و قرين از شدن
اگر دمي و اگر قرنهاست، رسواييم
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 21:26  توسط کامبیز | 
Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic
 
 
چهار نفر بودند که اسمشان اين ها بود :‌
 
 
_ همه کس ،
_ يک کسي ،
_ هر کسي  ،
_ هيچ کس .
 
کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که  يک کسي اين کار را به انجام مي رساند . هر کسي  مي توانست اين کار را بکند ،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد .
يک کسي عصباني شد ، چرا که اين کار ، کار همه کس بود ، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را  نخواهد کرد.
سرانجام داستان اين طوري تمام شد  که هر کسي   يک کسي  را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که  همه کس مي توانست انجام بدهد .
 
خوب حالا شما کدومشون هستين ؟! ....
تا حالا فکر کردين ؟
 
نظربدید لطفا
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 17:11  توسط کامبیز | 

 

سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي

دل زتنهايي به جان آمد خدا را همدمي

چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو

ساقيا جامي بمن ده تا بياسايم دمي

زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت

صعب روزي بوالعجب كاري ، پريشان عالمي

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه تركان فارغست از حال ما ، كو رستمي ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 11:46  توسط کامبیز | 

 

عاشقانه ها

قصه بی پایان دل زخمی من

صداي شكستنم را نشنيدي؟؟؟

 

 

 

بي آنكه بدانم روزي برايم خاطره اي خواهي شد به زندگي لبخند زدم و به عشق سوگند خوردم ... حالا!!! چهره ژوليده ام را در آئينه كه مي بينم فكر ميكنم كه آنقدر با خودم صميمي شده ام كه بگويم مرگ بر اعتماد....

طعنه هاي عقرب گونه ات هم عشق را از چشمم نينداخت... تنها به من آموخت عشق بايد الهي باشد و بس.....!!!

گاهي اوقات خود را گم ميكنم... مثل حالا!!!

اما صدايي انگشت به دهان مي گويد: فكر ميكنم شما را جايي ديده ام !

اما نميدانم مگر سواد ندارند... روي پيشاني من كه نوشته شده صاحب اين عكس سالها قبل مرده است.....

شايد تو هم مسافري عجول بودي كه نخوانده رفتي يا من راوي بي تجربه آخرين قصه كه بدون هيچ صدايي با خيالي كه ديگر رنگ نداشت روي خودم خط كشيدم..... آري روي خودخط كشيدم ... من مرده ام... گريه بي فايده است... گريه مكن..مهربان باش مهربان!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 11:43  توسط کامبیز | 
 

بيا آينه دل منجلي کن
درون سينه ات را صيقلي کن
 بزن قفلي به درب خانه دل
  کليدش را به نام يا علي کن

 

تا به دامان تو ما دست تولا زده ايم
بتولاي تو بر هر دو جهان پازده ايم
تا نهاديم به کوي تو صنم روي نياز
پشت پا بر حرم دير و کليسا زده ايم
در خور مستي ما رطل و خم ساغر نيست
ما از آن باده کشانيم که دريا زده ايم
همه شب از طرب گريه مينا من و جام
خنده بر اين گنبد مينا زده ايم
نشوي غافل از انديشه شيدائي ما
گرچه زنجير به پاي دل شيدا زده ايم
جاي ديوانه چو در شهر نهادند "هما"
من و دل چند گهي خيمه به صحرا زده ايم
 

 

من تو را اي عشق از کف داده ام!...

 هم خودم را ، هم تو را گم کرده ام...

 آن من عاشق ، من ديوانه را

 من نميدانم کجا گم کرده ام! ...

من نشاني هاي خود را ميدهم...

يک نفر بايد مرا پيدا کند .

يک نفر بايد که با طوفان عشق

برکه اي خشکيده را دريا کند ...

دل ما به دور رویت زچمن فراغ دارد

 

که چو سرو پای بند است و چو لاله فراغ دارد

 

.سرما فرو نیاید به کمان ابروی کس

 

.که درون گوشه گیران زجهان فراغ دار

 

 سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ

 

.که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد

 

باباهاي خوب روزتان مبارک باد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 11:13  توسط کامبیز | 
۱:استفاده از سوسک و يا ساير حشره های پلاستيکی ، اين يک روش بسيار عالی مخصوصا برای ترساندن دخترها ميباشد .
 
۲: وقتی سر سفره غذا هستيد و بقليتون زل زده به تلويزيون و اصلا حواسش به غذاش نيست ، بهترين موقع برای خالی کردن نمکدون در غذای فرد مذکور ميباشد .
 
۳: وقتی به ساندويجی رفتيد ، يک جوری سر دوستتون رو گرم کنيد و بعد که حواسش پرت شد ، نی نوشابه اش را برداشته و گره بزنيد و بعد داخل نوشابه اش قرار بدين ، موقعی که دوستتون خواست نوشابه اش را بخورد ، چهره اش ديدنيه .
 
۴: تمام مراحل بالا را طی کنيد ، فقط به جای اينکه نی را گره بزنيد ، در نوشابه اش نمک بريزيد
 
۵: قلعه شنی ای را که بچه ها در ساحل درست کرده اند را خراب کنيد و بعد با خنده بگوييد معذرت ميخوام .
 
6: هر وقت کسی براتون جک دسته اول تعريف کرد ، آن را جلوی چشمش برای ديگران تعريف کنيد .
  
7: وقتی يک فرد مبتدی ميخواد برای اولين بار با کامپيوتر کار کنه ، فيشهای ماوس و کی بورد را بکشيد .
 
8 : جلوی فرد حسودی از محبتهای خانوم و مادر خانومتان صحبت کنيد .
 
9: در موقع عصبانيت دوستانتون ، فقط بخنديد .
 
10: اگر شما بچه کوچک دارين ، سعی کنيد هميشه جلوی کولر عوضش کنيد ، تا بقيه هم از اون بوی خوش کمال استفاده رو ببرن .
 
11: وقتی برادر و يا خواهرتون داره با يکی از بهترين دوستاش چت ميکنه × فيوز کنتر را بالا بزنيد .
 
12: روی ديوار سفيد خانه همسايتان با حروف بزرگ بنويسيد : لطفا اينجا چيزی ننويسيد .
 
13: اگر دختر همسايتون بهتون پا نداد ، روی ديوار خونشون اسمشو به همراه يکی از کلمات منادی عفت بنويسيد .
 
14: درست در مسير معلم و يا استادتون نخ نامرئی بکشيد .
 
15: روی صندلی معلم و يا استادتون چسب قطره ای بريزيد تا به صندلی بچسبه .
 
16: وقتی خونه يک فرد خسيس رفتيد ، تمام قندهای قندون رو توی چاييتون بريزيد .
 
17: هر وقت رفتيد خونه دوستتون و رفتين پای کامپيوترش ، همينکه ديديد دوست نيست ، سريع يک اف ۳ بزنيد و ستاره نقطه ام پی ۳ رو سرچ کنيد و تمام يافته ها رو شيفت ، دليت کنيد.
 
18: چند دقيقه قبل از اينکه به قصد مسافرت از خانه خارج شويد با دوستتان تماس بگيريد و با اصرار او را به خونه تون دعوت کنيد .
 
19: وقتی متوجه شديد که يکی از اقوام تان ميخواهد برای تعطيلات عيد به مسافرت برود ، به مهمانی انها برويد و تا روز چهرده همان جا پلاس باشيد .
 
20: در دقيقه نود امتحان ، وقتی همکلاسيتون ، ازتون تقلب خواست به او کاغذ سفيد تحويل بدهيد .
 
21: يک سانديس خالی را باد کنيد و به دوستتون تعارفش کنيد تا بخوردش .
 
22: وقتی به يک مغازه شيک شلوار فروشی رفتيد ، برخلاف تاکيدهای فروشنده شلوار را آنقدر پايين بگيريد تا خاکی شود ، بعد از آن هم بگوييد که آن را نپسنديد .
 
۲3: بعد از خوردن شام عروسی که همه در حال رفتن هستند ، دستهايتان را با لباس فرد جلوييتون پاک و مطمئن باشيد که کسی نميفهمد .
 
24: ساعت ۳ نصفه شب و در حالی که يک ماسک فوق العاده ترسناک بر سر دارين ، برين داداش و يا خواهرتون رو بيدار کنيد .
 
۲5: روی بخاری کلاس درس ، کپسول آموکسی سيلين بريزيد .
 
۲6: کسی که از بوس و ماچ بدش مياد رو ، بوسه باران کنيد ، البته از نوع آبدار .
 
27: وقتی باکسی قرار دارين ، سعی کنيد هميشه دير سر قرار حاضر بشين .
 
28: و در آخر از ترقه هم فراموش نکنيد ، چون کاربردهای بسيار زيادی داره
 
 
ازهمه بدتراینکه نظرندین
شوخی کردم توروخدانظربدین
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 17:9  توسط کامبیز | 

زن 67 ساله‌اي در آذربايجان شرقي در چهارمين زايمان , صاحب فرزند پسر شد همسر اين زن 81 , سال سن دارد.

آنان نام اين نوزاد را مهدي گذاشتند.

اين زن و شوهرساكن شهر كوزه كنان شبستر و از سه اولا‌د قبلي خود صاحب چند نوه هستند

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 16:38  توسط کامبیز | 

آمد سلام گفت و به چشم من نگاه کرد
يعنی به خاطر هيجانش گناه کرد
تا آن زمان تمام خيالم سپيد بود
او آمد و تمام دلم را سياه کرد
تنها دليل عشق من و او نگاه بود
با اين فريب قلب مرا سر براه کرد
راهی برای رد شدن از اين مسير نيست
تقصير او نبود دلم اشتباه کرد

منم شعردزدیدم

 
به مناسبت 100 سالگی بازی
 
 علی دایی در تیم ملی!!
 
 
 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 16:33  توسط کامبیز | 
Ba Tashakor Az Dooste Khoobam :
 
 
قشنگترین ...چطوری؟
 
 
 
شما در قرن21 زندگي مي كنيد اگر...
 
1-ناخودآگاه پسوردتان را به دستگاه ماكروويوتان مي دهيد!
 
2-براي بازي تكنفره با كارت حتي سالي يكبار هم از  كارت هاي واقعي استفاده نمي كنيد !
 
3-براي تماس با 3 نفر يك ليست از 15 شماره تلفن داريد !
 
4- براي كسي كه در ميز كناري شما كار مي كند ايميل ارسال مي كنيد !
 
5-دليل شما براي تماس نگرفتن با دوستانتان اين است كه آنها آدرس ايميل ندارند !
 
6-بعد از يك روز كاري طولاني وقتي به منزل برمي گرديد هنوز هم به تلفن هاي مربوط به محل كارتان پاسخ مي دهيد!
 
7-وقتي از خانه مي خواهيد تلفن بزنيد قبل از شماره گيري ناخودآگاه 9 را مي گيرد تا خط آزاد به شما بدهد !
 
 
8-شما چهار سال روي يك ميز كار مي كنيد و در اين مدت براي سه شركت مختلف كار كرده ايد !
 
 
10- طرز سخن گفتن تان را از اخبار ساعت 11 ياد مي گيريد!
 
11-رئيس شما توانايي انجام كار شما را ندارد!
 
12-وقتي به خانه بر مي گرديد با تلفن همراه به خانه  زنگ مي زنيد تا ببينيد كسي خانه هست يا نه !
 
 
13-تمام برنامه هاي تجاري تلويزيون داراي وب سايتي هستند كه در پايين صفحه نشان داده مي شوند!
 
14-خارج شدن از خانه بدون تلفن همراه  (كاري كه 20 ،30 يا حتي 60 از زندگي تان آن را انجام داده ايد ) برايتان ناراحت كننده است و دليلي مي شود كه براي برداشتن ان به خانه برگرديد!!!
 
15-صبح كه از خواب بيدار مي شويد قبل از اينكه قهوه بنوشيد به سراغ اينترنت مي رويد !
 
16-براي لبخند زدن گردنتان را كج مي كنيد!
 
17-شما اين مطلب را در حاليكه لبخند تائيد آميز مي زنيد مي خوانيد!
 
18-حتي بدتر از آن در فكر هستيد كه اين مطلب را براي چه كسي فوروارد كنيد!!!
 
19-آنقدر سرتان گرم است كه متوجه نشديد اين ليست شماره 9 ندارد!
 
20-در واقع شما الان صفحه را بالا برديد كه ببينيد آيا واقعا شماره 9 توي اين ليست نيست ?!
 
والان داريد به خودتان ميخنديد !!!
 
Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting
 by TinyPicImage hosting by TinyPic
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 22:2  توسط کامبیز | 
باسلام به تمام دوستان عزیز.باعرض معذرت من تادوشنبه به مسافرت میروم ونیستم .

لطفا بازهم دراین مدت به عصریخی سربزنید.

دلم براتون تنگ میشه بخصوص برای ...

بیا قشنگترین اشتباه من اینم یه عکس دیگه برای دزدیدن!

 

Arezooha yahoo! group join us...
 
 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 17:26  توسط کامبیز | 
--
-
Silent Angel Collection
Silent Angel Collection
Silent Angel Collection
Silent Angel Collection
Silent Angel Collection
Silent Angel Collection
Silent Angel Collection
Silent Angel Collection
Silent Angel Collection
Silent Angel Collection
Silent Angel Collection
Silent Angel Collection
 
Silent Angel Collection
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 21:41  توسط کامبیز | 
           جشن امردادگان
 
روز امرداد از ماه امرداد
درهرماه سي روزه زرتشتيان هفتمين روز آن امردادنام دارد.
واژه امرداديعني بي مرگي و جاودانگي وهنگامي كه در ماه امردادروزامردادفراميرسدآن را جشن امردادگان مي نامند.
درموردبرگزاري اين جشن در گذشته اطلاع چنداني در دست نيست.
از آنجا كه امرداد ششمين مرحله از عرفان در پيام اشوزرتشت است ودر نقش مادي خوداز روييدني ها پاسداري مي كند،شايدآنان به كنار درختان ،جنگل ها وسبزه ها مي رفتندوبا نيايش خودسبزي و خرمي را براي يكديگر آرزو مي كردند.
اكنون زرتشتيان در روستاها و شهرها جشن امردادگان را برگزار مي كنند. اين جشن اغلب در تالار آدريان يا در سالن عمومي برپا مي شود.
 
ایرانی باشیم...
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 21:29  توسط کامبیز | 
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 21:20  توسط کامبیز | 

 

:: Sprinkles of Love ::

 
Like little sprinkles of love,
your smile has touched my heart.
It sparkles here, it glistens there,
and tears my fears apart.

Like little sprinkles of love,
your laugh can make my day.
A giggle here and a giggle there,
can chase my blues away.

With your little sprinkles of love
there's nothing I can't do.
So sprinkles of love I'm sending
from my heart right back to you!
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 21:19  توسط کامبیز | 
بال هايت را كجا گذاشتي ؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

 
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 21:16  توسط کامبیز | 
باسلام خدمت همه دوستان وآشنايان.من هم به جمع شماپيوستم.

And The God Created The Woman

 و خداوند زن را آفريد

God created Woman out of the left side of man

 
خداوند زن را از پهلوي چپ مرد آفريد
 
not from his head to be above him
 
نه از سر او تا بر او مسلط گردد
 
not from his foot to be trampled by him
 
نه از پاي او تا لگد كوب اميال او گردد
 
but from his side to be equal with him
 
بلكه از پهلوي او تا برابر او باشد
 
and from under his arm to be supported by him
 
و از زير بازوي او تا در حمايت او باشد
 
and from nearest to his heart
 
و از نزديكترين نقطه به قلب او
 
to be loved by him.
 
تا مورد عشق او باشد
 
anonymous                          
  ترجمه و تنظيم دكتر الهي قمشه اي                                                                 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 20:46  توسط کامبیز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دير زماني است روي شاخه اين بيد
مرغي بنشسته كو به رنگ معماست
نيست هم آهنگ او صدايي،رنگي:
چون من در اين ديار،تنها،تنهاست

پیوندهای روزانه
طوفان سبز
رویای ناتمام
GHARGHATI
دختر تنهای شب
بوستان عشق
گل نسترن
هر چه می خواهد دل تنگت بگو...
عشق سوسولا
::::::عشق::::::
(روياي لبخند) به نام تکسوار آسمونها
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
قشنگترین اشتباه من
روح سرگردون ابری
اشک درسکوت
آسمان بی ستاره ی من
...::::زندان زمان:::::...
رهگذر
بهونه قشنگ من برای زندگی
بی تو هرگز(مموش)
ونوس
حرفهای نگفته
قالب رایگان برای وبلاگ شما
قلب سرخ (همسفر فردا)
حـــــــــــــــرف عــــــاشـقــــــانـه
چند خطی ستاره ای
روشناهای دور
دلتنگی های من
خرابتم رفيق
جایی برای زیستن
پسران انتظار
يك بوسه
هرچي نرم افزاربخواي اينجاست
نمايش همچنان ادامه دارد
تازه های ادبی
ATLANTA
پاییزعشق
من ، الكس ، شعرهام (عرشيا)
*سايت طرفداران استاد سياوش قميشي*
هستی - تو باید این ( هستی ) را لمس کنی
حرف هاي ته دل
ِدرد دلهای دو دانشجو
قاقالي لي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
http://music.tirip.com/g.htm?alid=3096