![]() |
![]() |
|
| همه چیزازهمه جا |
|
از سر کار که میومدم دیدم یه موتوریه پخش شده وسط اوتوبان نیاوران٬ یه پارچه هم کشیده بودند روش رفیقشم که پشت نشسته بود شل و پل یه گوشه دیگه زخم و ذیلی شده و زنجه و موره میکرد٬ همه یه نیش ترمزی میکردن و به اونا یه نگاهی میکردن و به راه خودشون می رفتن و یه نمه ترافیکی هم ایجاد میشد.و همه به این فکر میکردن که تا چند لحظه پیش اونم مثل ما زنده بود وتو سرش عیناْ ما هزارتا فکر و خیال و آرزو و ناراحتی و خوشحالی بود که به یک باره همش ... آخر خط و دیگه شاید هیچ و شاید هم روحمون ادامه دهنده این راه بی انتها ولی نه رو زمین خاکی بلکه تو یه فضای دیگه که فقط خدا میدونه چه جوریه و چه شکلیه٬ باشه. راهی که آدم رو جایی میبره که میگن اگه تو این دنیا خوبی و نیکی کرده باشی٬نیکی میبینی و اگه بدی و ظلم و ستم و بی رحمی کرده باشی٬بدی و عذاب در انتظاراست.بیاید فکر کنیم اگه ۱٪هم این حرفا درست باشه که درسته٬اندازه ۱٪ هم از کارامون رو به خوبی و دوستی اختصاص بدیم٬اونوقت ببینید که چندمیلیارد٪! یعنی به تعدادمردم روی کره زمین٬دوستی خواهدبود؟! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 21:36 توسط کامبیز |
|
|
دیروز تو خبرهای رادیو مطلبی عنوان شد که من رو از انسان بودن خودم شرمگین کرد و در مورد این که واقعاْ انسان اشرف مخلوقات هست من رو به شک انداخت البته اگه بشه این آدما رو آدم دونست بلکه حیوان وحشی و درنده و عقده ای بیش نیستند. ماجرا از این قرار بوده که بر اثر سرمای شدید که این چند روز مناطق شمال غرب ایران را فرا گرفته چند تا گراز بیچاره گرسنه و سرما زده به محوطه صدا و سیمای اردبیل پناه آوردند و به خیال اینکه شاید یه آدم!خوب یه تیکه از نون بربری ته سفره شو بندازه جلوی اونا یا اینگه با یه کم ابراز محبت یه خورده گرمابهشون هدیه بدن به اونجا اومدند ولی کارکنان صدا و سیما خواستند که اونا رو بیرون کنند و نتونستند و به مامورین شهرداری یا انتظامی نفهمیدم٬ اطلاع میدن اونا هم کم لطفی نمی کنن و با توپ و تفنگ و اسلحه و سرب داغ می آن تا اون گرمایی که اونا می خواستن بهشون هدیه کنند! بعد از اینکه قصابی تموم میشه و سه٬چهارتا شونو هدف می گیرند و می کشند متوجه میشن که یکیشون مونده و به اون هم تیر اندازی میکنن ولی اون حیون بیچاره که شاهد فتل عام دوستاش بوده به شدت این ور اونور می دویده برای همین تیرها بهش نمی خورند ومامور عزیزی که نتونسته بود اون رو مورد هدف قراربده و اونو بکشه عصبانی میشه و سوار خودرو خودش میشه و با اتومبیل گراز خسته و تنها و گرسنه و وحشت زده و تشنه محبت و دوستی رو زیر چرخ های انسانیت خود له و لورده میکنه و به رنجها و مصائبش البته با این روش پایان میده!ننگ بر تو ای آدم نمای بی رحم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 7:30 توسط کامبیز |
|
|
وقتي نميشه خيلي چيزا رو براي همه گفت بهتره آدم مثل قديما بره جلوي آئينه و خودش با خودش شروع كنه به حرف زدن.البته اگه كسي اون دور و بر نباشه چون ميگن ديونست!ولي حالا كه فكر ميكنم يه كسي يا كساني رازهاي سر به مهردلم رو ميخونن يا نه ميشنون بدون اينكه چشم تو چشاشون باشه يا حتي عين آئينه حتي عكس چشاي خودم تو چشام ذول نمي زنه،راحت تر حرفامو ميزنم.دوست دارم همه گوش شنواي هم باشيم بدون اينكه به غم هاي ديگران بخنديم و از شادي خودمان خوشحال باشيم.بلكه از غم هم ناراحت و از شاديه هم خوشحال باشيم.ميشه آره ميشه! من خودم اينايي كه ميگم نبودم ولي بياييد يه بار امتحانش كنيم.به لذت و آرامش بعدش مي ارزه.شمائي كه براي نديدن اونايي كه بدتون مي آد حاضر شدين بريد اون سر دنيا،شمايي كه اونايي رو كه پيشتون بودن رو از خودتون روندين و آوارشون كردين،تويي كه حتي از خودت هم بدت مي آد و ميخواهي نباشي...دنيا به اندازه كافي غم و قصه داره ديگه بيشترش نكنيد.يه كم منيت ها رو بايد تبديل به ما بودن كرد.ما بدون كينه و دشمني و نيش و كنايه وگلايه و پاپوش و زيرآب زني.مگه فرقي هم بين ماها هست كه خودمونو خوب ميدونيم وبقيه رو بد يا برعكس.اگه تو بدي منم يه وقتايي بد ميشم .اگه تو خوبي منم از خوبيه تو خوب ميشم.پس اگه ميخواهيم همه رو خوب ببينيم بايد از خودمون شروع كنيم. گرفتاريهاي همه شما روي سر من و خوشي و خنده هميشه مهمون خونه هاتون باشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 19:54 توسط کامبیز |
|
صبح که میشه نمی دونم برای چی باید پاشم.همه چیز تکراریه و کلیشه ای.پا شدن٬ صبحونه خوردن٬ حاضرشدن٬ خیابونا٬سرکار٬ کار٬ سلام سلام٬ دعوا٬ خنده٬ گشنگی٬ ناهار٬ چای٬ خداحافظ خداحافظ٬ خونه٬ تلویزیون٬ کامپیوتر٬ شام ٬ خواب٬ کابوس٬ دعوای گربه ها تو نصف های شب و جیغ و ویغ کشیدنشون که همه رو از خواب میپرونه و همه سراشونو از پنجره بیرون میارن و بهشون فحش میدن و بعضی ها هم یه لنگه کفش حوالشون میکنن! این یکی دیگه دقیقاْ داره هر شب تکرار میشه.آخه خونه پشتیمون توی حیاطش که درست بغل پنجره ما میشه یه سری خرت وپرت ریخته که شده لونه یه خانوم گربه که میره اون تو لالا میکنه.ولی دو تا گربه نر بی شخصیت و پررو همش مزاحمش میشن و به خیال و هوا و هوس های بد میخوان برن پیشش ولی اون خانوم با شخصیت همش با اونا دعوا میکنه. بنابراین شبا یا اون با گربه نرها دعوا داره یا اون دوتا گربه نر سر این گربه ماده به هم می پرند. شما بگین ازاین تکرار بی وقفه و این معضل خانوادگی بدون راه حل من باید چه کنم. |
|||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 18:14 توسط کامبیز |
|
|
می خوام یه قصری بسازم
پنجره هاش آبی باشه من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم می خوام شبا عکس تورو تو خواب گل ها ببینم می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی از تو کتاب زندگی یه حرف رنگی بخونی امشب میخوام برای تو یه فال حافظ بگیرم اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم برای خوشبخت شدنت خا خدا خدا کنم امشب می خوام رو آسمون عکس چشاتو بکشم اگر نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم می خوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری بدون یه خداحافظی پر نزنی تنها نری یه موقعی فکر نکنی دلم برات تنگ نمی شه فکرنکنی اگه بری زندگی گمرنگ نمی شه اگه بری شبا چشام یه لحظه هم خواب ندارن آسمونای آرزو یه جرعه مهتاب ندارن .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 11:41 توسط کامبیز |
|
|
اي داد بيداد بد جوري سرما خوردم .يه دفعه اي شد.داشتم ميومدم خونه سي دي چاووشي رو گذاشته بودم و صداش رو زياد كردم بعدشم شيشه رو دادم پايين كه هواي تازه بخورم كه وقتي رسيدم خونه ديدم اي واي گلوم درد ميكنه.حالا ازترس آمپول خودمو بستم به قرص و شربت واييييي دارم ميميرم.نميدونم اين ويروس لعنتي از كجا پيداش شد و افتاد به جون من!به تنها چيزي كه فكر نمي كردم و حوصله اش هم نداشتم،مريضي بود.ولي فايده نداشت آخرش ديشب طاقت نیاوردم و ساعت 00:30 رفتم دكتر و جاتون خالي دوتا آمپول مشتي،يه پني سيلين1200000 و يه ضد حساسيت نوش جان كردم.اگه اومديد عيادتم كمپوت آناناس بياريد.از كمپوت گيلاس متنفرم. شما هم نمی خواهد برید کوه ودشت و بیابون اگر هم میرید زنجیر چرخ و وسائل ایمنی یادتون نره به خصوص پتو!خیلی مهمه. برام گل هم بياريد.چك هم قبول ميكنم...اينا حزيون بود !نميدونم با چه ه اي حزيون يا هزيون رو مينويسن!بهم بگيد! ممنون هیس جون وبلاگ نو مبارک دوستان عزیز بیایید برای بیمار تو کما رفته شباهنگ هم دعا کنیم روح سرگردون ابری یادتون نره! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 13:16 توسط کامبیز |
|
|
هوا چند روزه خیلی قشنگ و تمییز شده .چون یه نمه بارون یه وقتایی میزنه وباد هم کمکش میکنه تا دودا رو ببره. وقتي صبح بلند شدم تا برم سر كار هوا اينقدر سرد بود كه دوباره رفتم زير پتو چپيدم!خدايا صبحا سرد شده دلم نميخاد بيدارشم.ولي وقتي ميرم بيرون ميگم كاش زودتر بيدارشده بودم تا از اين هواي تمييز و پاك خنك پاييزي بيشتر استفاده مي كردم .كاش مثل زمان بيكاري و الافي قبل از سر كار رفتن وقت آزاد زياد داشتم تا با برو بچ و همكلاسي ها مي رفتيم كوه وكمر واونجا صبحونه مي زديم تو رگ و پشت بندش شيركاكائوي داغ و...يادش به خير. ولي الان هم خدا پنج شنبه ، جمعه هارو ازمون نگيره! همه روزاي خدا رو به عشق اين دو روز آخر هفته ميگذرونم تا تو تعطيلات بروم به دامن طبيعت! كوه و كمر يادتون نره. بزنيد بيرون صبحها
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 20:38 توسط کامبیز |
|
|
يه دنيا باروني ميشم گم شده تو هواي تو پر از سكوت خوب تو هم قد تو، براي تو بگو كدوم مسافري تو رو به خواب فردا برد بدون من كدوم شبي تو رو به سايه ها سپرد آتيش گرفته جون من حادثه از سرم گذشت بعد تو روزاي سپيد به شهرقصه برنگشت اي تو هميشه موندني تو شب جون سپردني ترانه اي تازه بگو عزيز هم خونه ي من عاشق و ديوونه ي من كجاي شب گم شده كو؟ لیلا دیرباز |
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 17:43 توسط کامبیز |
|
|
خيلي وقتا آدم قاطي ميكنه كه در موقعيتهاي مختلف زندگي بايد چيكار كرد.تو اين مواقع است كه وجود يك نفر حالا نه صرفاً بزرگتر، بلكه يه دوست يا يه آدم مهربون و بدون غرض ومثبت در كنار آدم شديداً لازم است و آدم به داشتنش احتياج داره. در موقع تعيين رشته درسي و انتخاب رشته دانشگاهي، در موقع انتخاب كار،انتخاب همسر،يا حتي انتخاب دوست ، خريد خانه،اتومبيل و... درست از كه همه اينها يه كار شخصي است ولي بعضي وقتا يه تشويق درست يا يه منع كردن به جا ازيه نفر آدم خوب تاثيراتش رو در آينده انسان بشدت نشان ميدهد.چيزي كه ميدانم بيشترمان نداريم ولي تا دلتان بخواهد آدمهاي بي تفاوت ويا از آن بدتر آدمهاي بخيل و چشم تنگ دور و برمان ريخته كه همان خاله زنكهاي معروفند و اطرافيان خود را با طناب پوسيده شان به قعر چاه تاريكي ميفرستند كه ديگر بيرون آمدن از آن ممكن نيست يا خيلي سخت است. بنابراين اولاً بايد مواظب باشيم كه با كي و در مورد چي مشورت ميكنيم و ثانياً بعداز اينكه مطمئن شديم آدم خوب و درستي هست حتماً با او مشورت كنيم. از خودخواهي و خودراي بودن بپرهيزيد چون بشدت به زمين خواهيد خورد.دوستان خوبم،من رو به عنوان يه دوست خوب خودتون حساب كنيد و اگر دچار مشكل يا ترديد و دودلي در كاري شده ايداگر خواستيد به من بگوييد شايد بتوانم كمي راهنمايتان كنم. كسي كه تجربه سختي ها وشكستها و دشواريهاي فراواني دارد:كامبيزخودتون |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 16:38 توسط کامبیز |
|
|
امشب به قصه دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 16:41 توسط کامبیز |
|
|
قاطرها از عشق آتشين اسب و الاغ بوجود مي آيند. يعني وقتي كه آقا خره عاشق يك اسب ماده يا همون ماديون ميشه ديگه نميتونه خودشو كنترل كنه و جذابيت خانم اسبه آقا الاغه رو از خود بي خود ميكنه و آنچه نبايد بشود ميشود و در نتيجه يه بچه كاكل زري كه نه خر است نه اسب بلكه قاطر است به دنيا مي آيد ولي بيچاره نه ماده است ونه اينكه نرو خنثي است و فقط براي باركشي و حمالي خوب است.نمي دونه عاشق ميشه چه آسون پرنده زير بارون.بايد گفت در اين مورد اصلاً به پدر گراميش نرفته و نه عاشق ميشود و نه كسي را عاشق خود ميكند به جز شما ئي كه از من خواسته ايد در مورد آنها بنويسم. من در مورد حيوانات قطبي خيلي تحقيق كرده ام ولي با قاطر قطبي برخورد نكردم شايد اينگونه هنوز كشف نشده ولي اگر به قول شما يك مورد از اين جانور را به قطب ببريم قاطر قطبي هم داريم و يا اگر اسب قطبي و خر قطبي داشته باشيم شايد قاطر قطبي هم بوجود آيد ولي چون در آنجا هوا سرد است بعيد ميدانم كه اين نوع حيوانات حال اينگونه كارها را داشته باشند مگر اينكه يك اسطبل گرم و نرم با يك شومينه داغ با يك موزيك لاو ومقدارزيادي يونجه و كاه تازه برايشان محيا كنيم و براي شديدتر شدن عشقشان جو به همراه آب جومخصوصاً براي آقا خره بايد در اختيار آنها گذاشت. روز و روزگار بر شما خوش |
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 18:39 توسط کامبیز |
|
|
پرسپولیس ۲
مثل همیشه تبریک به تمام دوستان پرسپولیسیه خودم |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 16:38 توسط کامبیز |
|
|
پنگوئن هاي سياه و سفيد خيلي با مزه اند،مخصوصاً راه رفتن آنها. مي گویند چارلي چاپلين كمدین معروف انگليسي-آمريكايي از راه رفتن آنها تقلید ميكرده. آنها انگار هميشه يك تاكسيدو به تن دارند و مي خواهند به يك ميهماني رسمي بروند ! خوراك آنها ماهي هاي ريز ساردين است و به علت چاق و چله بودن و داشتن ذخيره چربي زياد بخاطر سرماي قطب،رفته رفته قدرت پرواز را از دست داده اند و بالهاي آنها تبديل به باله هائي شده براي شنا زير آب و تقريباً از پرنده بودن فقط نوك داشتن و تخم گذاشتن برايشان باقيمانده. محل زندگي آنها فقط در قطب است و در عين اينكه به خانواده خود عشق مي ورزند با اينكه با همسايگان هميشه مشغول دعوا و قرقر هسـتـنـد و نـوك تو سر هـم مـي زنـنـد ولي بــصورت كلنــي و اجتـماعـي زنــدگــي مي كنند.مرغهاي ماهي خوار و عقابهاي ماهي خوار دشمن جوجه هاي تازه از تخم درآمده آنها هستند.... شوخي با پنگوئن ها اونا هميشه فيلمهاي دهه چهل به قبل رو نگاه ميكنند چون سياه و سفيد است و اسطوره آنها تنسي تاكسيدو است. آنه در خانه هايشان تلويزيون سياه و سفيد دارند و پرنـده هـايي كه در قـفـس نگـه مي دارند فـقط پرستـو هـاي سـيــاه و ســفيــد مي باشند.در باغ وحش آنها هم فقط پانداهاي سياه و سفيد ديده مي شوند. كودكان زير 5سال آنها كارتون پينگو رادوست دارند. چون پنگوئن ها حيوانات مورد علاقه يكي از دوستان خيلي خوب من هستند كه از من تقاضا كرده كه در مورد آنها بنويسم زياد با آنها شوخي نميكنم ميگويم پنگوئن هاي دوست داشتني دوستتون دارم و تو رو هم كه از من خواستي در مورد آنها بنويسم خيلي دوست دارم. البته من خودم دلفين ها را خيلي دوست دارم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 16:23 توسط کامبیز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دير زماني است روي شاخه اين بيد
مرغي بنشسته كو به رنگ معماست نيست هم آهنگ او صدايي،رنگي: چون من در اين ديار،تنها،تنهاست |
| پیوندهای روزانه |
|
طوفان سبز رویای ناتمام GHARGHATI دختر تنهای شب بوستان عشق گل نسترن هر چه می خواهد دل تنگت بگو... عشق سوسولا ::::::عشق:::::: (روياي لبخند) به نام تکسوار آسمونها آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|